X
تبلیغات
رایتل

کتابخونه ی ممنوعه ی هاگوارتز

دست نوشته های یک دیوانه عاقل

باز هم چرا؟؟؟ این چرا لعنتی یه روزی کار دست ما میده من هی به این مخ بو قرمه سبزی بده خودم میگم فکر نکن میگه نچ نمیشه میگم حد اقل ای قلم صاحب مرده توننویس میگه نه . بگزریم از دست پای خیانت گر من داشتم میگفتم چرا؟؟؟ چرا جونای ما اونقدر یه چیزایی رو گنده میکنن تا به خودشون بقبولونن اونو قبول دارن مث همین دردی که به بیشتر جونای مملکت بی صاحب ما افتاده زرت زرت عاشق میشن  به قول شاعر گفتنی عاشق میشن با یک نگاه و.......  . من ریشه این مشکل رو تو این میدونم که خیلی از جونای امروزی اون دختر یا پسریو که باهاش در ارطبات هستنو در بیشتر مواقع فقط تو یک نگاه دیدن و اونقدر اونو عاشق پیشه . خوشتیپ خوشگل و رمانتیک میبینن که حقیقت معنای خودشو از دست میده . و در بیشتر این مواقع با این جمله تاریخی از اقا پسرای  عاشق مواجه میشیم که میگه : ننه اگه اون دخترو واسم نگیری خودمو از طبقه شستادم اپارتمان میندازم پایین . من الانه یه رفیخ جون جونی دارم اسمش سعیده تا هر دختریو میبینه میگه عاشقش شدم فردا که یه دختر خوشگل ترو میبینه میگه پیف پیف یارو قبلیه بو میداد . بزار یه مثال دیگه بزنم با این که من یه پسرمو زیاد از اخلاق دخترا سر در نمیارم ( نا سلامتی من مرد مریخیم اونا زنان ونوسی )  . بیتا : سحر جون یه پسره هسسسسسسسسست ( اینجا لوس و کشیده خونده شه ) که همیشه دم دبیرستان واستاده منو نیگا میکنه ( اینجا سرخ سفید میشه ) سحرم که میدونه اون پسره برادر ناکس خودشه میگه چرا بیشتر با هم اشنا نمیشید و ......... .  ای دخترا یا پسرای که تو ایرون یا تو هر کجای دنیا این مطلبو میخونید منم مث شمام یه جوان میدونم که احتمالا الان دارید به حرف های من میخندید و تو فکر خریدن شارژ برای حرف زدن با BF یا GF  خودتون هستید ولی یک لحظه فکر کنید ببینید که حرف های من یه مشت چرندیات بود یا دست نوشته های یک دیوانه عاقل.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یوووووووووووووووووووووووووووووووهووووووووووووووووو به جناب آلبوس منم هرمیون
کی گفته که شما چرت میگید یه جورایی راست میگید عشقای الان همش آبکیه....
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من همه 7 جلد کتاب هری پاتر رو خووندم خیلی دوسمشون دارم
موفق باشید جناب آلبوس
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 04:53 ب.ظ
امتیاز: 0 0
اخ گفتی... کاش یکی هم بود به این دوستای خل و چل من می فهموند همینارو تا دیگه سرکلاس عین زامبی هانشینن.... سرش تو کتابه ، فکرشون رو دیگه خدا می دونه کجاست
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 06:41 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام خوبین؟
می گم تو بهروزی؟
بهروز این وبلاگ تووووووووووو؟
بهروز بهنام چرا دیگه اینجا نمیاد؟
بهش بگو جواب منو بدههههه
داداش تو دیگه چرا ای فور نمیای
جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 05:40 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره من بهروزم . بهنامم واسه این زیاد اینجا سر نمیزنه چون خیلی سرش شلوغه میدونی که چی میگم سرش شیپیش زده . از طرف منو بنی به تموم بچه های بی حال ال ۴ سلام برسون بگو اخر نامردان . راستی تو از کجا فهمیدی من بهروزم؟؟
درود بر شما دوست عزیز
من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره داستان زندگی پس از مرگ از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطالب را بخوانید و با دیدگاه خود آن را کامل کنید.
با تشکر از شما[گل]
جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:43 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام ، زدی به هدف
حرفت کاملاً درست و منطقیه
عشقای این دروزمونه به درد جرز لای دیوار می خوره و بس
کاش می شد این و توی سر همه ی جوونا کرد که عشق خیلی قرن پیش مرد، الان دیگه عشقی نیست که همه ادعای عاشقی می کنن ولی صد حیف و افسوس که نمیشه این و به این جماعت فهموند
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 02:35 ب.ظ
امتیاز: 0 0